النا کوچولوی مامان وباباالنا کوچولوی مامان وبابا، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

ژیگولیا مثل من و مامان و بابا

الناواولین محرم

امسال اولین محرم زندگی النا بود النا جونم دقیقا 6 ماهش شده واسش پارسال قبل از اینکه به دنیا بیاد    لباس سقایی خریدم ولی خیلی واسش کوچیکه به خاطر همین عمه منیر واسش یه لباس جدید خرید خیلی دوست داشتم میبردمت همایش شیرخوارگان ولی از اونجایی که النا اصلا حوصله شلوغی رو نداره ترسیدم خسته بشه واذیت بشه روز تاسوعا طبق روال هر سال رفتیم خونه عمه مهناز که نذر آش رشته داره النا هم سقا شده بود الهی قربونت برم که لباس سقایی خیلی بهت میاد عاشورا هم با بابا مرتضی رفتی دسته های عزاداری رو دیدی بعد هم که گشنت شده بود اومدی خونه غذا نوش جان کردی وبعد هم یه خواب خوش الهی همیشه سلامت باشی دخترم      النا ودخ...
9 دی 1391

بدون عنوان

النا خانوم 5ماهش تموم شده وقتی واسه واکسن 4 ماهگی رفته بودم بهداشت گفت که یه خورده وزنت کمه اخر 4ماهگی 5600 بودی فنچولی دیگه چیکار کنم منم عزممو جزم کردم که هر جور شده چاق بشی  به خاطر همین آخر 5 ماهگی اولین غذا رو بهت دادم اون لحظه قیافت تماشایی بود اولین قاشق فرنی رو که خوردی حالت بد شد ولی قاشقای دیگه رو با اشتها میخوردی خدا کنه که غذا رو دوست داشته باشی میمی که زیاد نمیخوری از بس بازیگوشی اینم النایی وقتی فرنی میخوره   را ...
18 آبان 1391

ببخش مرا واجازه بده من نیز باتو بزرگ شوم

النای من  فرشته معصوم کوچک که این روزها بزرگتر شدنت خبر از دنیای جدیدی میدهدکه قرار است تجربه کنی  النا آمدنت فقط برایم مادر شدن را نیاورد همه ارزشهای انسانی وهمه انچه آموخته بودم را فرا گرفت  تو فقط یک کودک در دامان من نیستی  تو گنجینه ای هستی که خداوند به امانت به ما سپرد ومن وپدر هر آنچه باید برای درخشش تو انجام میدهیم  اما میترسم ,میترسم محبتهاواحساساتم دری برویت ببندد میترسم آنقدر عاشقت باشم که عشق نباشد,بندی شوم نگذارم پرواز کنی  ناز من اگر روزی بر تو خروش گرفتم مرا ببخش  اگر روزی دریاچه صبرم دریا نشد تو صبوری کن  دنیای من ,آهنگ مادری من طوفانی نیست  ...
22 مرداد 1391

خاطره زایمان

روز 29 اردیبهشت بود همیشه دوست داشتم که اردیبهشتی بشی دکتر واسه 6خرداد وقت سزارین داده بود  از صبحش من یه خورده درد داشتم خونه عزیز بودیم اخه 1ماه آخر رفته بودم اونجا خلاصه اصلا فکر نمیکردم درد زایمان باشه  تا عصر که هی دردا بیشتر شد عمه اینا گفتن بریم بیمارستان یه چکاپ کنیم ضرر نداره رفتیم بیمارستان بانک ملی  اونجا یه خانم دکتر مهربون بود که دکتر شیفت بود معاینه کرد وگفت ضربان قلب جنین رو هم باید بگیریم خلاصه به مامان دستگاه وصل کردن وگفتن هر موقع تو تکون خوردی دکمه رو فشار بدم  بعد چند دقیقه دیدم خانم دکتر وپرستاره دارن با هم پچ پچ میکنن من نفهمیدم چی میگن تا اینکه بعد از یه  ربع خانم دکتر گفت نیم ساعت دی...
22 مرداد 1391

بدون عنوان

سلام مامان جان ببخشید که خیلی دیر اومدم برای اپدیت وبلاگت تقصیر خودته اینقدر که شیطونی تازه بعد از 3 ماه یه خورده خانم شدی الان که دارم واست مینویسم ساعت 1/30شب تازه خوابیدی  الناجونم از این 3ماه واست بگم که خیلی سخت بود در کنار لذت باتو بودن شبایی که لج میکردی نمیخوابیدی فقط تا صبح گریه میکردی مامان هم از گریه تو گریه میکرد بابایی هم تا صدات رو میشنید از خواب بیدار میشد بیچاره چند شب اصلا نخوابیدتاصبح رفت سرکار  بابایی مرتضی خیلی دوست داره اصلا تو دختر باباییت هستی قیافت هم که کپی باباته یه جورایی شدی هووی من از وقتی اومدی بابایی دیگه منو یادش رفته به من میگه میخواستی دختر نیاری تقصیر خودته  شوخی کردم مامانی من خیلی خوش...
22 مرداد 1391